#پروانه_های_سوخته#مژگان_بیگلربیگی#mastaneh2

پروانه های سوخته A137

گمشده ء من

از یافتنت

ناامیدم!

ماهی قرمز من

دریا

در جستجوی

نگاه شرجی توست

و ستاره های دریایی

به هذیان

افتاده اند

شانه هایم

خسته اند

از بدوش کشیدن

پروانه های

بال سوخته

هزاران کبوتر بوسه را

تا دورترینِ هوا

پرواز دادم

اما

هنوز

شانه هایم

جای خالی بال ها را

به یاد دارند.

✍مژگان بیگلربیگی(بیگلری)

#زبان_باد#مژگان_بیگلربیگی#mastaneh2

زبان باد A136

به زبان باد

و لهجه‌ی پرندگان

برای جهان

شعر می گویم

آسمان

از نگاه برگ

دیدنی تر است.

و باران

با سرانگشت شاخه

ملموس تر؛

زمین

برای سرودن و

شعر تنگ شده است

باید

کوهها

در سکوت

به هم سلام می‌کنند

پنجره

مست آفتاب است.

شب ،

روز را غزل خوان

به میخانه ء نور می برد ؛

آنجا

که روشنایی

به ژرفای ریشه می رسد

و سروده هایمان به

خاک سلام می‌کند...

✍مژگان بیگلربیگی(بیگلری)

#سراغ_من#مژگان_بیگلربیگی#mastaneh2

سراغ من A135

به سراغ من

اگر می‌آیی،

نرم و آهسته نیا؛

پر باش

از " دوستت دارم "

که

در رگه های باد

و در آبی پیراهنت

جاری باشد

صدایت کافیست

برای

شکستن چینی تنهایی

و لرزش سکوت

بیا،

تا هر تََرَک

پر شود

از عشق گفته نشده

و تنهایی

در هوا نغمه شود.

✍مژگان بیگلربیگی (بیگلری)

#دریای_درونم#نادیانیک_زاد#mastaneh2

دریای درونم A134

دریای درونم

نه آرام می‌گیرد

نه می‌خروشد

فقط

مرا چون سنگی در خود می‌چرخاند...

در عمق این آب‌های تاریک

سرنوشتی مبهم پنهان است

گویی در حال غرق شدنم

یا در انتظار نجاتی نا‌معلوم

تمامِ روزهای بی‌صدا

در میان امواجِ خاموش

یک پرسش بی‌پاسخ است

که هنوز در دل دارم می‌پرسد:

آیا روزی آرام می‌گیرم؟

یا همچنان در دوراهیِ توفان و سکوت خواهم ماند؟

✍نادیانیک‌زاد

#ببوس_مرا#صدیقه_بیگلری#mastaneh2

«ببوس مرا» A133

ببوس مرا؛

دهانت را

روی خطِ تردید بگذار،

جایی که خواب

هنوز نامی ندارد.

من

از شانه‌هایِ شب

سر خورده‌ام

و به دهانِ تو رسیده‌ام،

بی‌آن‌که بدانم

کدام‌مان

دیگری را می‌بلعد.

ببوس مرا

تا ماه

از مدارش

بیرون بیفتد

و استخوان‌هایم

به یاد بیاورند

که زمانی

پرنده بوده‌اند.

بگذار

از لب‌هایت

درختی بروید

که ریشه‌هایش

مرا

از خاکِ قبلی‌ام

بیرون بکشد.

من

در این بوسه

نه زنم

نه رویا—

فقط

خطی لرزان

میانِ نبودن

و تولد.

✍️ صدیقه بیگلری (پناه)

#تماشاخانه#دکترمستانه#mastaneh2

تماشاخانه . A132

این روزها

زخمِ جاویدنامانِ میهن

بر خاک

نمانده است؛

در سینه‌ی سرزمین

چون آتشی

فروزان

پیچیده است.

مادران

با قامتی شکسته

دلی استوار

بر آستانِ خانه

می‌ایستند؛

چشم به راهِ

کسانی که

بازنمی‌گردد،

اما نامِ فرزندان

بر لبانشان

چون سوگندی ابدی

جاری می‌ماند .

هم‌میهن،

ایران

تماشاخانه نیست؛

آیینه‌ای‌ست

که با او بازی کنید

چهره‌ی هرکس را

همان‌گونه که هست

بازمی‌تاباند.

سکوت

آن هم

در هنگامه‌ی درد

هم‌پایِ خیانت

راه میرد .

اگر غیرت

در رگ‌ها

هنوز

روان است،

اگر ایران

هنوز

در دل‌هایتان

بزرگ جای دارد،

باید کنار هم‌

در کنار این مادران

ایستاد؛

که ستون‌های این سرزمین

بر شانه‌های سوخته‌ی آنان

وخون پر شجاعت

فرزندانشان

استوار است.

جاویدنامان

رفتند

تا نام بماند،

تا پرچم

فرو نیفتد،

تا خاک،

بی‌پناه نماند.

پس مبادا که ما

در سایه‌ی آسودگی

آتشِ آن همه ایثار را

به سرمای زمستان

بسپاریم.

مبادا فردا ببیاید

و تاریخ‌ از ما

ترسویی یادکند ....

✍دکترمستانه💫

#دلتنگی_پوچ#صهبآ#mastaneh2

دلتنگی پوچ A131

دلم

گاهی بی‌هوا می‌گیرد،

بی‌آنکه کسی رفته باشد

یا کسی آمده باشد.

انگار

جایی در من

سال‌هاست

چیزی جا مانده؛

نه اسم دارد،

نه خاطره،

نه چهره.

فقط

یک تکه آرامش است

که گم شده،

و من

هر شب

در سکوت

دنبالش می‌گردم.

آدم‌ها فکر می‌کنند

دلتنگی

برای یک نفر است؛

نه…

گاهی

دلتنگی

برای خودِ آدم است،

برای آن لحظه‌ای

که می‌توانست

برای اولین بار

بی‌صدا

سرش را آرام بگذارد

و در اشک نفس بکشد.

من

سال‌هاست

همان لحظه

همان تصویر

همان چهره را

گم کرده‌ام.

✍صهبآ🌹

#زخم_گرم#دکترمستانه#mastaneh2

زخم گرم A130

برای جاویدنام‌ها

شما رفتید

و جهان، بی‌آن‌که بایستد،

کمی تاریک‌تر شد.

نه آسمان فرو ریخت

نه زمین از حرکت افتاد؛

اما در دلِ خانه‌هایی خاموش

چراغی شکست

که دیگر هیچ دستی

روشنش نخواهد کرد.

نام‌های شما

فقط واژه نیستند—

نبض‌هایی‌اند

که در حافظه‌ی ما می‌تپند.

در بغض‌های فروخورده،

در شمع‌های بی‌صدا،

در اشک‌هایی که شب‌ها

راه خودشان را پیدا می‌کنند.

شما ناتمام ماندید،

و همین ناتمامی

مثل زخمی گرم

بر سینه‌ی زمان مانده است.

جاویدنام‌ها،

مرگ شاید شما را از چشم‌ها گرفت،

اما نتوانست

اثرتان را از دل‌ها ببرد.

شما هنوز

در هر تپشِ آگاه،

در هر یادِ سوزان،

زنده‌اید.

✍مستانه💫

#پایان_درد#دکترمستانه#mastaneh2

پایان درد A129

سوختم از داغِ شبان، مانده این دل بی‌جان

خسته شدم از غمِ دیرین ، بی‌خبر از جانان

گریه شد آیینه‌ی من، خسته و سرگردان

راهِ رهایی شده دور، مانده فقط طوفان

سایه‌ی این دردِ کهن، خسته و بی جا مانده

روحِ من از رنجِ جهان پریشان و درمانده

خاطره‌ها ریخت به هم، خانه شد ویران دگر

زغمت سوختم و آتش به دلِ بی‌سنگر

ای دلِ من، صبر کن و بگذر از این دوران

غم هرگز نمی‌ماند ، می‌رسد به پایان

✍مستانه💫

#رقص_سیاه#منصوراعرابی_اردکانی#mastaneh2

رقصِ سیاه A128

کلِ می کشیم

دست می زنیم

می رقصیم

به سرعتِ نور

جا عوض می کنیم

از جان دژ می سازیم

در برابرِ تحریف

و مصممیم

از دلِ کلِ بی وقت

دستِ نابهنگام

رقصِ سیاه

خورشید را بیرون بیاوریم

کجاوه ها را ببندید

شتران را بار بزنید

ساربان را خبر کنید

شبدیز

در راه است

✍منصور اعرابی اردکانی

#پروین_اعتصامی#مژگان_ابوطالبی_بیوکی#mastaneh2

*پروین اعتصامی* A127

خلاصه ای از بیوگرافی:

*نام اصلی

رخشنده بنی‌اعتماد

*زاده

۲۵ اسفند ۱۲۸۵

تبریز، ایران

*درگذشته

۱۵ فروردین ۱۳۲۰ (۳۴ سال)

تهران، ایران

*آرامگاه

قم، حرم فاطمه معصومه، صحن امام رضا، آرامگاه خانوادگی

۳۴°۳۸′۳۱٫۷۱″ شمالی ۵۰°۵۲′۴۶٫۳۷″ شرقی

*تحصیلات

مدرسهٔ ایران کلیسا

*سبک(های) نوشتاری

شعر مناظره‌ای

قطعه

*سال‌های فعالیت

‎۱۲۹۳–۱۳۲۰

*همسر(ها)

فضل‌الله اعتصامی آشتیانی (ا. ۱۳۱۳–ج. ۱۳۱۴)

*والدین

یوسف اعتصامی آشتیانی

اختر شوری بخشایشی

اعتصامی از کودکی زبان‌های فارسی و انگلیسی و عربی را نزدِ پدرش آموخت و زیرِ نظرِ پدر و استادانی چون علی‌اکبر دهخدا و محمّدتقی بهار سرودنِ شعر را آغاز کرد.

یگانه اثرِ چاپ و منتشرشده از پروین دیوانِ اشعار او است، که دارای ۶۰۶ شعر شامل اشعاری در قالب‌های مثنوی، قطعه و قصیده است.

شعرهای پروین پیش از چاپ به‌صورت مجموعه و کتاب، در مجلهٔ بهار و منتخبات آثار از ضیاء هشترودی و امثال و حکم از دهخدا، چاپ می‌شدند.

*اعتصامی از پیروان «جریان تلفیقی» است.

*شعر اعتصامی از دیدگاه طرز بیان مفاهیم و معانی، بیشتر به‌صورت «مناظره» و «سؤال و جواب» است.

*زادروز او روز بزرگداشت پروین اعتصامی نام‌گذاری شده است*

*و در آخر پایان‌ می‌دهیم بیوگرافی را با شعری از پروین اعتصامی:

روز بگذشته خیالست که از نو آید

فرصت رفته محالست که از سر گردد

کشتزار دل تو کوش که تا سبز شود

پیش از آن کاین رخ گلنار معصفر گردد

زندگی جز نفسی نیست، غنیمت شمرش

نیست امید که همواره نفس بر گردد

***

*برداشت آزاد از ویکی پدیا این نسخهٔ پایداری است که در ۳ فوریهٔ ۲۰۲۶ بررسی شده است

✍به قلم ناوک مژگان*

#باباطاهر#معصومه_‌معروفی#mastaneh2

باباطاهر A126

برگرفته از کتاب باباطاهر

نویسنده کتاب : وحید دستگردی

به قلم فرحناز معروفی

****

بابا طاهر

بابا طاهر شاعر وعارف زاده شهر همدان در اواخر سال سوم هجری واوایل سال چهارم می باشد

بیشتر اشعار بابا دوبیتی بوده است وچندین غزل از ایشان به یادگار مانده است

بابا کتابی را با عنوان سرانجام به ثبت رسانده است

زبان ایشان لری بوده و کمتراز زندگی این شاعر چیزی در دسترس است.

بعضی بر این باورند که زادگاه اصلی بابا لرستان می باشد.

و باباطاهر عاشق دختری بوده واز فراق او از لرستان مهاجرت کرده وبه همدان آمده است.

مردم همدان لقب بابا را به ایشان نسبت دادندچون در آن زمان به بزرگان لقب بابا را می دادند وعنوان عریان را بعضی بخاطر بریدن از تعلقات دنیا و بعضی بخاطر لباس های مندرس به ایشان نسبت داده اند.

بابا ۸۵ سال زندگی کرد وسرانجام در شهر همدان به خاک سپرده شد.

در سال۱۳۴۴ آرامگاه اجری بر سر مزار ایشان بنا کردند ودرسال۱۳۷۶ بنای اجری را مرمت کردند .

دوبیتی های بابا بر دیوار آرامگاه نقش بسته است‌.

به دریا بنگرم دریا ته وینم

به صحرا بنگرم صحرا ته وینم

به هر جا بنگرم کوه ودر و دشت

نشان از قامت رعنا ته وینم

به گورستان گذر کردم کم وبیش

به دیدم حال دولتمند و درویش

نه درویشی به خاکی بی کفن ماند

نه دولتمندی برد از یک کفن بیش

✍معصومه معروفی(فرحناز)

#زبان_مرموز#حمیده_اسدی#mastaneh2

زبان صحبت کردن ، پُر از A125

رمزو رازی که نمیشناسیم ...

زبان مرموز ...

«هر روز…

با زبانی حرف می‌زنیم که فکر می‌کنیم می‌شناسیمش.

اما پشت این زبانِ ساده،

یک جهان پنهان نفس می‌کشد.»

*

«جهانی که وقتی وارد ادبیات می‌شود…

قانون‌ها عوض می‌شوند.

زبان فرو می‌ریزد،

تکه‌تکه می‌شود،

و از دل همین ویرانی،

چهره‌ای تازه پیدا می‌کند.»

*

«در این سرزمینِ ناشناخته،

واژه‌ها فقط صدا نیستند.

هرکدام سه روح دارند:

صوت… معنا… آهنگ.

و نویسنده کسی‌ست که باید

از میان هزاران انتخاب،

روح درست را صدا بزند.»

*

«ادبیات، واقعیت را همان‌طور که هست تحویل نمی‌دهد.

آن را در آینه‌ای تاریک می‌گذارد…

آینه‌ای که نامش زیبایی‌ست.

و وقتی تصویر برمی‌گردد،

دیگر هیچ چیز شبیه قبل نیست.»

*

«اثر ادبی…

ترکیبی‌ست از صداهای پنهان،

تصویرهای لرزان،

آهنگ‌های خاموش،

و احساسی که از لابه‌لای کلمات عبور می‌کند.

جمله‌ای که ساخته می‌شود،

راهش را به ذهن پیدا نمی‌کند…

مستقیم می‌رود به قلب.»

*

«گاهی ادبیات،

از مسیر زبان روزمره خارج می‌شود.

عمداً هنجارها را می‌شکند،

تا توجه ما را بگیرد…

تا بگوید:

این فقط یک جمله نیست.

این یک تجربه است.»

*

«اما در دل این جهانِ مرموز،

یک دو راهی بزرگ وجود دارد…

شعر… و نثر.»

*

«شعر، روی ستون‌های پنهانی ایستاده؛

وزن… قافیه… موسیقی.

مثل معماری یک معبد قدیمی‌ست.

هر واژه باید دقیق باشد،

هر ضرباهنگ حساب‌شده.»

*

«نثر اما…

آزاد است.

بی‌قید، بی‌مرز.

می‌تواند ساده باشد،

می‌تواند آراسته باشد،

می‌تواند فقط پیام را برساند

یا با صنایع ادبی،

آن را به یک تجربهٔ زیباشناختی تبدیل کند.»

*

«در شعر، خیال یک ضرورت است.

در نثر، یک انتخاب.

و همین تفاوت،

شعر را به جهانی می‌برد

که گاهی از واقعیت هم واقعی‌تر می‌شود.»

*

«در پایان…

ادبیات فقط نوشتن نیست.

نوعی جادوست.

جادویی که با کمترین واژه‌ها،

بزرگ‌ترین تصویرها را می‌سازد.»

*

«این…

راز جهان ادبیات است.»

✍مدرس ؛ استاد دکتر نوا

دکتری ادبیات و فن بیان .

#هم_قطاران#منصوراعرابی_اردکانی#mastaneh2

هم قطاران A124

سینه ام از حجمِ اندوه،چو کوه سنگین است

از سکوت از خانه نشینی،سرم پایین است

هم قطاران،با چشم در شهر قدم بگذارید

که خیابان پُر از، لاله و نرگس و نسرین است

✍منصوراعرابی اردکانی

#بدرقه#معصومه_معروفی#mastaneh2

بدرقه A123

باد در هواکشِ سردخانه چرخید

و آن را گَرداند

تا جسمِ سردِ مرا

در آغوش کشد

هنوز روح دستانم را

محکم گرفته بود

و کاورِ سیاه

موهایم را پریشان بافته بود

همه جا سیاه

غرق در تاریکی

در سکوت و خاموشی

ترانه ی آژیر

درگوشم نشست

آمدند...

برایِ بدرقه ی من،

اما

بی من رفتند

و باز

صدایِ آهنگی دیگر

نفسم

یخ بسته بود

باز ترانهِ عبور

من

از کدام خانه آمده بودم

از کدامین خیابان

که اینک

در کاوری گم شده بودم

میانِ این همه تصویر

ناگهان

از روزنه ای نوری تابید

همه جا

غرقِ در نور شد

و درها باز

مردم

با گل و شیرینی

به بدرقه ام آمده بودند.

بدرقه

✍معصومه معروفی

#روزمبادا#مژگان_بیگلربیگی#mastaneh2

روز مبادا A122

مرا

برای روز مبادا

نگهدار

میان

دو فنجان

سرد شده

یا لابلای

صفحات خاک گرفته

کتاب هایت؛

بگذار

شبنم پنجره

از خورشید

روی برگرداند،

و

باران

نامه ای بی نام باشد

میان ما.

تو را

به اندازهء تنهایی ام

تنیده ام

از خلاء،

از سکوت،

از آن چه

هیچ گاه

نبود.

✍مژگان بیگلری

#برای_جاویدنامان#حمیده_اسدیmastaneh2

برای جاوید نامان ... A121

دیواری از جنس شب

روبرویت می ایستد

پاسخت را با تیر می دهد

گندم زار دوزخ

آتش به خرمن می زند

و پرچین سرخ غروب

خوابت را آشفته می کند

در فصلی که

اعتراضش یخ زده است .‌

گل ها را بپوشانید

شمعدانی ها

زیر پای مرگ می پژمرند ...

✍نوا

ح_اسدی ( بانو نوا )

سایه _سکوت

#خداجانم#حمیده_اسدی#mastaneh2

ازکتاب "نوای سکوت"

خدا جانم ... A120

باید ﺑیایم ﺟﺎﯾﯽ ، ﮐﻨﺎرت ﺑﻨﺸﯿﻨﻢ و برایت حرف بزنم

و ﺑﺮﺍﯾت ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﻋﻄﺮِ ﺑﻮﺩﻥ ﺑﭙﺎﺷم

و تو باشی و دل باشد و یک دنیا خیال ...

به قول سهراب :

"ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺎﻳﺪ ﺍﻣﺸﺐ ﭼﻤﺪﺍﻧﻲ ﺭﺍ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﭘﻴﺮﺍﻫﻦ ﺗﻨﻬﺎﻳﻲ ﻣﻦ ﺟﺎ ﺩﺍﺭﺩ " ، ﺑﺮﺩﺍﺭﻡ

ﻭ ﺑﻪ ﺳﻤت تو بیایم تا تو را بخوانم ...

ﺑﺎﯾﺪ بیایم و تو باشی ﻭ ﺍﻣﯿﺪ باشد و مهر و دیدار .

مهربانم ...

دلگیر وخسته ام ، خسته از اشک هایی که هر شب ، خلوتم را با آن آب و جارو می کنم .

خسته از شعرهایی که پُر از واژه های بی قافیه اند و تمام نمی شوند .

خسته از نوشتن هایی که هر شب ، کنار گذاشته می شوند به خاطر یک دنیا از چیزهایی که ندارم .

خدا جانم ...

تو شده ای شبیه ِ حال ِ این روزهای من ؛

مثل" بودنی شبیه نبودن و نبودنی شبیه بودن "

و "من هم شده ام ؛شبیه طعمِ منفی فعل هایِ جهان ".

که هر چه شکستنی است سر ِ من می شکند و هر چه باید بسوزد ، این دل بیچاره ی من است که باید خاکستر شود .

یادت باشد گفته بودی در دل های شکسته جا داری اما سال هاست که تکّه قلب های شکسته ام را به هم وصله می زنم و نمی شود که نمی شود .

درست شبیه پازلی که جور نمی شود ...

کاش می شد دوست داشتنت را جا گذاشت و رفت تا خودت روزی ، یک جایی همراهم شوی .

البته چه حرف پوچی !خودم را گول می زنم ...

چون دوست داشتنت مثل خون ست در رگ هایم و همیشه همراهِ من ...

و این منم که باید بسوزم در آن آتشی که هیزمش را با دستان ِمهر خود ، جمع کرده ام.

هر چند هنوز خسته ام باز هم می نویسم و دل به تو می دهم تا به حرمت جان ِهمه ی خسته ها ، دل به دلم بدهی و برای شعرهای به یادگار مانده ام ، برای دل تنگی ها ، برای بغض ها و برای واژه های نشکفته ای که قرار است شعر شوند فریادی شوی از نوای سکوتم ...

✍نوا_نوشت 🍃

ح_اسدی( نوا )

سایه_سکوت

#خاک_دهانِ_بسته_ای_داشت#صدیقه_بیگلری#mastaneh2

شبکه پوم / مخاطب،

پخش برا [تاریخ پیشنهادی]

───────────────────

«خاک دهانِ بسته‌ای داشت» A119

پدربزرگم

عادت عجیبی داشت.

شعرهایش را، یکی‌یکی،

زیر درخت انار چال می‌کرد.

کسی سؤال نمی‌پرسید.

خاک

دهانِ بسته‌ای داشت.

سال‌ها بعد که دیگر نبود،

وقتی اولین انار را باز کردم

و سرخیِ دانه‌ها

دستم را رنگ زد،

فهمیدم

او چیزی را پنهان نکرده بود.

آزادی را کاشته بود.

برای همین است

که انارهای این باغچه

همیشه

سرخ و شیرین‌اند.

✍️ صدیقه بیگلری (پناه)

#کجایی_جانا#مژگان_ابوطالبی_بیوکی#mastaneh2

کجایی جانا A118

راهی شدیم همچون همیشه همدل

از هم گامی جا ماندم

کجایی جانا

که وجودت تسکینی بر قلب هراسانم

کنج آغوشت پناه دلشوره هایم بود!

✍ناوک_مژگان

#عروسک#مژگان_بیگلربیگی#mastaneh2

عروسک A117

چه اندازه

به عروسک‌های صامت

شباهت داریم؛

آویخته

زیر شاخه های کاج

در حاشیه کتابی

که هرگز

به پایان نرسید

جوانی ما

فصلی بود

خشک و معلق

سوگوار شکوفه هایی

که پیش از رسیدن

ریختند

و زندگی

در ما

به بلوغ

نیندیشید.

✍مژگان بیگلری

#خانه_ام#نادیانیک_زاد#mastaneh2

خانه‌ام A116

خانه‌ام از سکوت لبریز است،

در دیوارهای خاموشش، حرف‌های ناگفته‌ام آرام می‌لرزند،

هر گوشه‌اش، خاطره‌ای پنهان دارد،

که از سال‌ها، هنوز زیر لایه‌های زمان، زنده‌اند،

و من در این آرامشِ سنگین، گم شده‌ام در افکار تنهایم،

با هر نفس، صدای بی‌کسی‌ام بلندتر می‌شود،

مثل باد سردی که از پنجره‌های بسته می‌گذرد،

و در این خانه خالی، فقط یادها باقی می‌مانند،

که هر یک، مثل یک قطره اشک در دل شب، خشک نمی‌شوند.

✍نادیا نیک‌زاد

#ویرانه#صهبآ#mastaneh2

ویرانه A115

برگشتی و دیدی که دلم ویران است

این سینه فقط خاطره‌ای لرزان است

روزهایم را یک به یک ، سوزاندی و رفتی

روبرویت مجنونی‌ست که بی‌جهان است

دیر آمدی و دل من در خاک مدفون شد

وقتی رسیدی که این مرد روبه پایان است

گفتی خطا بود، پشیمان ونادم گشته حالم

زحرفت آهی بلند و کشیده بر دهان است

شعله‌ای که از دوریت ، می‌سوزاند مرا هردم

حالا فقط در نگاهانت دگر یک نشان است

من با سکوتم مانده‌ام غرق درنگاهان تو

تو مانده‌ای با این حسرتی بر زبان است

ویرانه

✍صهبآ🌹

#پسلرزه#صهبآ#mastaneh2

پسلرزه A113

شب،

چادرِ سیاهی‌ست

که مادرانِ این سرزمین

با دستانِ لرزان

بر آسمان می‌کشند

تا کسی نبیند

چگونه ستاره‌ای

از دامانشان افتاده است.

اما من دیده‌ام

که خاک

چطور از شدتِ داغ

می‌لرزد؛

انگار هر «فرزند ایران»

که بر زمین می‌افتد

زمین

یک‌بار دیگر

به دنیا می‌آید.

می‌گویند

سکوت کن،

باد حافظه ندارد.

اما باد

هر شب

گریهٔ مادران را

در مشت می‌گیرد

و بر دیوارهای شهر

می‌پاشد

تا هیچ‌کس

فراموش نکند

که این سرزمین

چقدر صدا

در سینهٔ خود

دفن کرده است.

من دیده‌ام

چگونه خیابان

از شدتِ قدم‌های ناتمام

به تب می‌افتد؛

چگونه چراغ‌ها

به احترامِ سایه‌هایی که برنمی‌گردند

کم‌نور می‌شوند.

و هر بار

که دستی پنهان

می‌خواهد

ردّی از حقیقت را

پاک کند،

درختی

در جایی نامعلوم

از خاکستر

سر برمی‌آورد

و نامِ فرزند ایران را

در برگ‌هایش

تکرار می‌کند.

این سرزمین

با داغ مادرانش

خاموش نمی‌شود؛

با هر اشک

تیغی از نور

در دلِ تاریکی

جوانه می‌زند.

و روزی

همین نور

از لابه‌لای شکاف‌های شب

راهی پیدا می‌کند

تا شهر دوباره

نفس تازه‌ای

بکشد.

`

پس لرزه

✍صهبآ🌹

#تحلیل_شعرصدای_پای_آب_سهراب_سپهری#مژگان_بیگلربیگی#mastaneh2

تحلیل شعر A113

" صدای پای آب" سهراب سپهری

صدای پای آب فقط یک شعر نیست

بیانیه ای آرام برای بازگشت انسان به

خویش است.

در این شعر، آب نماد آگاهی و پاکی ست

و بی ادعا و پیوسته

سهراب ما را دعوت به شنیدن می کند،

نه شنیدن صداها

بلکه شنیدن معنا

زبان شعر، ساده و روان شبیه محاوره

روزمره است اما پشت این سادگی

نگاهی عارفانه پنهان شده

او انسان را از قضاوت، از برتری طلبی

و عادت‌های کور جدا کرده است.

و به ديدني عمیق و دوباره دعوت می‌کند

ديدن درخت ، آب، کودک، ایمان

" صدای پای اب"

دعوتی ست به مهربانی

به شستن چشمها

به عمیق ديدن و نگریستن به جهان پیرامون

شعری که هنوز

در زمانهء ما ضرورت شنیده شدن دارد.

✍نويسنده: مژگان بیگلربیگی (بیگلری)

#تحلیل_شعربانوفروغ_فرخزادتولدی_دیگر#مژگان_بیگلربیگی#mastaneh2

تحلیل A112

شعر بانو فروغ فرخزاد

"تولدی دیگر "

صدا از تاریکی می آید

نه از تاریکی شب

از تاریکی درون

" همه هستی من آیه ء تاریکی ست"

فروغ از جایی شروع کرد که خیلی ها جرات

نداشتند

در این شعر

تاریکی بمعنی سقوط و نیستی نیست

سفر به درون خویش است

واژه " آیه" تاریکی را جلایی می‌بخشد

چون قرار است انسان از درون خودش

بیرون بیاید

تولدی دیگر فقط نام شعر نیست

نام لحظه ای ست که انسان بعد از ویرانی

دوباره می ایستد و می‌خواهد از نو آغاز ‌کند

و برای همین این شعر زنده خواهد ماند

✍نویسنده مژگان بیگلربیگی (بیگلری)