بدرقه A123

باد در هواکشِ سردخانه چرخید

و آن را گَرداند

تا جسمِ سردِ مرا

در آغوش کشد

هنوز روح دستانم را

محکم گرفته بود

و کاورِ سیاه

موهایم را پریشان بافته بود

همه جا سیاه

غرق در تاریکی

در سکوت و خاموشی

ترانه ی آژیر

درگوشم نشست

آمدند...

برایِ بدرقه ی من،

اما

بی من رفتند

و باز

صدایِ آهنگی دیگر

نفسم

یخ بسته بود

باز ترانهِ عبور

من

از کدام خانه آمده بودم

از کدامین خیابان

که اینک

در کاوری گم شده بودم

میانِ این همه تصویر

ناگهان

از روزنه ای نوری تابید

همه جا

غرقِ در نور شد

و درها باز

مردم

با گل و شیرینی

به بدرقه ام آمده بودند.

بدرقه

✍معصومه معروفی