پایان درد A129

سوختم از داغِ شبان، مانده این دل بی‌جان

خسته شدم از غمِ دیرین ، بی‌خبر از جانان

گریه شد آیینه‌ی من، خسته و سرگردان

راهِ رهایی شده دور، مانده فقط طوفان

سایه‌ی این دردِ کهن، خسته و بی جا مانده

روحِ من از رنجِ جهان پریشان و درمانده

خاطره‌ها ریخت به هم، خانه شد ویران دگر

زغمت سوختم و آتش به دلِ بی‌سنگر

ای دلِ من، صبر کن و بگذر از این دوران

غم هرگز نمی‌ماند ، می‌رسد به پایان

✍مستانه💫